بعضی آدمها مثل شعرند...یه شعر نو...باید قشنگ خوندشون...حسشون کرد... بعد حفظشون کرد... باهاشون یخ کرد...داغ شد...نمیشه یهویی هضمشون کرد....باید اهل باران و مه  بود...اهل خیال بود....خیلی  که بخوای             باهاشون    منطق  داشته  باشی   ،  بال میزنن  میرن     ...درست مثل لحظه ای که از خواب بلند میشی و تو حال و هوای رویایی که داشتی میدیدی هستی و نباید خیلی دقیق به مغزت فشار بیاری که چی داشتی میدیدی چون یهویی همش میپره....یادت میاد تو اون لحظه ها چقدر نرم باید باشی ؟

این درست همون حالتیه که با این  آدمها باید داشت

خدا آدمیان را  نیافریده....انگاری سروده  ...نه یکبار....هر بار

یادت  نره

تو ترنم یک رباعی در لبان خداوندی...بدرخش !