ميان جمع، و به جدل مشغول،

و اين را، از پختگى خويش مىانگاشتم!

وقتى كه به خانه باز مىآمدم، ديدم كودكانى چند، پرتابِ سنگ مىكنند، به سمت شاخهاى، از يك درخت، كه بر ديوار خانهاى افتاده، و بر كوچهاى سايه مىافكند!

اما، ميوهاى نمىفِتاد،

زيرا كه تمامى كال بودند و نارس!

خواستم بدانم كه حكم شريعت چيست؟

همينكه پدرم را ديدم، پرسيدم: اگر شاخهاى از يك درخت، از حدود و حريم خانهاى خارج شود، و بر ديوار كوچهاى افتد، رهگذران را چه حكم باشد، مىتوانند از ثمرهاى آن بهرهاى برند؟

گفت: مانعى نيست،

و پرسيد: اين سئوال از چه بود؟!

و ماجرا را گفتم،

گفت: چه خوب بود به آن كودكان مىگفتى ميوهها هنوز كالند،

و تا كالند، خامند، و همين است، كه به زير بار سنگها هر چند درشت و محكم باشند، نمىروند، و هماره با سنگها به جدل مىباشند.