از عمر، به خزانش رسيده بود،

و همه چيزش را از دست دادهبود

و بسانِ ماه، كه در روزهاى آخرينِ ماه، از دست داده باشد، آنچه را از نور، كه به عاريت از خورشيد ستانده است،

و كهولت، نيز به زمينش نشانيده بود،

گلايهوار پدرم را گفت: هيچم توان نيست، و كارى نمىتوانم كرد، و از پا فتادهام!

پدرم او را گفت: خوشا به احوالت، كه بيمِ از پا فِتادن را ندارى!

و مرا گفت: خاكسارى و تواضع همين ثمر را دارد!