خاكسارى
از عمر، به خزانش رسيده بود،
و همه چيزش را از دست دادهبود
و بسانِ ماه، كه در روزهاى آخرينِ ماه، از دست داده باشد، آنچه را از نور، كه به عاريت از خورشيد ستانده است،
و كهولت، نيز به زمينش نشانيده بود،
گلايهوار پدرم را گفت: هيچم توان نيست، و كارى نمىتوانم كرد، و از پا فتادهام!
پدرم او را گفت: خوشا به احوالت، كه بيمِ از پا فِتادن را ندارى!
و مرا گفت: خاكسارى و تواضع همين ثمر را دارد!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۷/۳۰ ساعت توسط فاطمه بیدی
|