تغییر ظاهر و باطن
یک پیرمرد اروپايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه زندگی می کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یه روز نوه اش پرسید : پدربزرگ من هر دفعه سعی میکنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمیفهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش میکنم و کتاب را میبندم ! خواندن قرآن چه فایدهای دارد؟ پدر بزرگ به آرامی پاسخ داد: این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور! پسر بچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون می ریزد!؟ پدر بزرگ خندید و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریع تر حرکت کنی." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند . پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما سبد قبل از اینکه او به خانه برگردد خالي شد. پسر در حالی که نفس نفس میزد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن است و به سمت سطل رفت. پیرمرد گفت : "من یک سطل آب نمیخواهم، من یک سبد آب میخواهم، تو به اندازه کافی سعی خود را نکردی ." و از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. پسر میدانست که این کار غیر ممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریع تر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتي که به پدربزرگش رسید، سبد بازخالی بود. نفس نفس زنان گفت: "ببین! پدربزرگ، بی فایده است. پیرمرد گفت: "باز هم فکر میکنی که بیفایده است؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که داخل و بيرون سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده است! « پسرم، مي داني چه اتفاقی میافتد وقتی که تو قرآن میخوانی؟ تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر
نسپاری، اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهر تو و این کار الله است در زندگی ما...